
هر لحظه از خدای خود میپرسم گناه من چیست
که باید دچار این عشق دور شوم عشقی که معشوقش منم و باید از
عشق خود دور باشم از خدا میپرسم که من کی او را میبینم و آزاد میشوم؟
نه آزادی از زندان مرگ...آزادی از زندان زندگی...که مرا از عشق خود دور
کرده است فریاد می زنم و می پرسم از خدا که من کی رها خواهم شدرهایی از فراق..
.رهایی از دوری و سختی و رهایی از دشواریهای زندگی و فریاد می زنم و از خدا
می پرسم که من کی به آرزوهایم می رسم؟آرزوی او....آروزی وجود او..
آرزوی به پایان رسیدن این راه دور...و آرزوی رسیدنم به
عشق دورم می خواهم ...
سخت ترين ديدار.....ديدار اوني كه به جاي همه عشقي كه بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش كني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس كني هنوزم دوستش داري ......بخواي همه تنهايي رو كه به اميد برگشت دوبارش تحمل كردي تو گوشش فرياد كني اما حتي نتوني ....... به چشماش نگاه كني كه بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري
در غريبي ناله كردم هيچ كس يادم نكرد در قفس جان دادم صياد هم ازادم نكرد از خدا مرگ خواستم مرگ هم يادم نكرد
در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.
چگونه فراموشت کنم تو را
که از خرابه هاي بي کسي به قصر سپيد عشق هدايتم کردي.
عاشقي بي قرار و ياري باوفا براي خويش ساختي.
آهو بره اي شدي که دوستي گرگ را پذيرفتي
و براي اشکهاي او شانه هايت را ارزاني داشتي
و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردي.
چگونه فراموشت کنم تو را
که سالها در خيالم سايه ات را مي ديدم
و طپش قلبت را حس مي کردم
و به جستجوي يافتنت به درگاه پروردگار دعا مي کردم.
که خدايا پس کي او را خواهم يافت؟
چگونه فراموشت کنم تو را
که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم.
برايم تمامي اسمها بيگانه شدند و همه خاطرات مردند.
دستم را به تو مي دهم.
قلبم را به تو مي دهم.
فکرم را نيز به تو مي دهم.
بازوانم را به تو مي بخشم
و نگاهم از آن توست و شانه هايم که نپرس.
ديگر براي من غريبه اند و تمامي لحظات تو را مي خواهند
و براي عطر نفسهايت دلتنگي مي کنند.
چگونه فراموشت کنم تو را
که قلم سبزم را به تو هديه کردم
که حتي نوشته هايت همرنگ نوشته هايم باشند.
پيشترها سبز را نمي شناختم.
بهتر بگويم با سبز رفاقتي نداشتم.
سبز را با تو شناختم
و دلم مي خواهد که به ياد تو هميشه سبز بنويسم.
اما تا بيايي زرد مي نويسم
دلت را به من بده.
فکرت را به من بده.
سرت را روي شانه هايم بگذار.
بيا عطر کلماتت را ميان هم تقسيم کنيم....
براي تو مي نويسم.....براي عزيزي که ميراث عشق را از او به يادگار دارم.....دير زمانيست مي خواهم برايت بنويسم.... ميخواهم همه ي حسم را براي نوشتن به کار گيرم....اما اين حس جديدي که وجودم را احاطه کرده رخصت نمي دهد با فراغ بال برايت بنويسم....خود ،خوب ميداني چند روزيست بيش از پيش دل سپرده ي يارم......هنگام نوشتن چشمان زيبا و نجيبت را به ياد مياورم و نوشتن را کنار ميگذارم...چرا که دوست دارم چهره ي زيبايت را در ذهن مجسم کنم و با خيالت تنها باشم....آنقدر نگاهت کنم که شايد جبران اين دوريها شود ...که البته نميشود......و اي کاش بودي ...هميشه بودي که بهار زندگيم را در چشمان پر مهرت جستجو ميکردم......چند روزيست بهار را از چشمان تو طلب ميکنم.....من هم چون تو دست نوشته ات را مي بينم ،ميخوانم، مي بويم و عاشقانه دوست ميدارم....و عطر وجوديت را از برگ برگ دفترم استشمام ميکنم...و با خود ميگويم اي کاش قبل از ديدنت تمام دفترم را پر کرده بودم که تک تک برگه هايش به عطر پر مهر وجودت آغشته ميشد......باور کني يا نه هنوز افسوس ميخورم چرا هنگام خداحافظي آنقدر نگاهت نکردم که براي يک دوره دوري ديگر شايد توشه اي باشد.....چرا آنقدر نگاهت را نبلعيدم که هنوز تشنه ي عکسهايت هستم.....گمان ميبردم شيرين زماني که ببينمت اين التهاب درونيم فروکش ميکند......اما دلي که به امانت به دستم سپرده بودي با ديدن نيمه ي گمشده ي خود بيش از پيش شعله ور شد....حق هم داشت....دو سال از تو دور بوده است...و دست کم من خوب مي فهمم دردش را...درد دوري از......باور کني يا نه...باور نميکنم حس کردن هرم نفسهات رو....و شايد ايثار تن سوز نجيب دستهات رو......اما يک چيز را ديگر خوب باور دارم...بدون هيچ ترديد و هيچ شکي .....دوستت دارم.......اي فر و شکوه همه ي شادي هايم......
مرا ببخش برای عشق صادقانه ام . . .
مرا ببخش برای حسّ بچه گانه ام . . .
مرا ببخش برای نگاه عاشقانه ام . . .
آری مشکل از من بود ،
کودکی از من ، سادگی از من ،
باشد ، همه ی تقصيرها با من . . .
اما ...
تو نگاهم کردی . . .
در اوج سکوت ، تو صدايم کردی . . .
در عمق عطش ، تو سيرابم کردی . . .
بگو آخر که چرا ، تو رهايم کردی ؟
بيمارم کردی . . . خرابم کردی . . .
چه ابلهانه باختم !!!
خودم را . . .
عشقم را . . .
و احساسم را . . .
چه شد آن حس قشنگ ؟
چه شد آن مِهر لطيف ؟
چه شد آن شرم و حيا ؟
چه شد آن قول و قرار؟
به چه حقی در من ، تو نهادی مِهرت ؟
تو نگفتی بی تو . . .
منِ بی دل، منِ عاشق ، منِ مست . . .
دل به ديدار که خوش گردانم ؟
روی ز نگاه که گُل اندازم ؟
تو نگفتی بی تو . . .
من ، آن غنچه ی پژمرده ز عشق . . .
به اميد که پرپر بشوم ؟
من ، آن اختر تابنده ی شب . . .
به هوای که چشمک بزنم ؟
تو نه گفتی و نه ماندی . . .
تو فقط رفتی . . .
بی درنگ ، بی تامل ، بی مِهر . . .
آری تو فقط رفتی . . .
بی من . . . !
باشد تو برو . . .
آری تو برو . . .
با او . . .
و من اين بار نيز با يک حسّ غريب ،
اين دعا پشت سرت می خوانم :
ای عشق بی پايان من ، ای هستی من . . .
کاش هميشه ، همه حال ، خندهات از ته دل باشد و
گريه ات از شوق . . .
من که نابود شدم . . .
تو مهمی ، تو . . .
تو و آن خنده ی شيرين فریبايت . . .
آری تو بخند ،
آری ، تو برو،
با او ...
او که ز من خنده گرفت و به لبهای تو نشاند...
شده با او ، تو بخند . . .
ای آسمان !. باور مکن . کایین پیکر محزون منم
من نیستم !... من نیستم
رفت عمر من از دست من ..
این عمر مست و پست من :
یکعمر با بخت بدش بگیریستم !
لیک عمر پای اندر گلم
یاری نپرسید از دلم ...
من چیستم ؟ من کیستم ؟
تنها ترينم در تنها ترين تنهايي ها
تنها يي تنهايم گذاشت
تنهاترين تنهايي به سراغم امد
و تنهاي تنها شدم
وتنها ارزويم براي تو
اي کاش تنهاترينت در تنهاترين تنهايي ها تنهايت نگذارد
چون تنهاترين تنهايي به سراغت مي ايد
وتنهاي تنها مي شوي
هر گاه دفتر محبت را ورق زدي، هر گاه در زير پايت صداي خش خش
برگها را احساس كردي ،هر گاه در ميان ستارگان اسمان تك ستاره اي
خاموش ديدي براي يك بار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از
ته قلب بگو :
يادت بخير.....!
كتاب دلتنگي هايم را در طاقچه دلت جا مي گذارم تا اگر روزي تقويم زندگي ات خاطرات شيرين گذشته را به يادت انداخت نگاهي به آن افكنده و بداني از اولين تا آخرين فصل بودنم تنها سوالم اين بود كه بي جواب ماند چرا براي خزان دلم بهاري نيست؟
خواهم رفت
روزی خواهم رفت و به فرداها خواهم رسید
انجا که دیگر فاصله ای نیست ُ تنها نبودن توست که مرا ازار میدهد
خواهم رفت و سراغت را از گلهای سرخ خواهم گرفت
ای چراغ دل تاریکم از این خانه مرو !
آشنای تو منم , بر دربیگانه مرو !
شمع من باش و بمان , نور ز تو اشک ز من
جان فشان تو منم , در بر پروانه مرو !
سوختی جان مرا , آه مکن , اشک مریز
از بر عاشق دلداده , غریبانه مرو !
لاله رویا ! به گل چهره خود چنگ مزن
سر کشی بس کن و عاقل شو دیوانه مرو !
قصه خواهی شد و از یاد جهان خواهی رفت
قهر بیهوده مکن , در دل افسانه مرو !
کلبه ی تنگ مرا مهر تو یی ماه تویی
ای چراغ شب تاریکم از این خانه مرو !